نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دوستی
     

بیشتر از یک سال پیش با پرشین بلاگ شروع کردم و حالا وقت رفتنه.چاره ای جز اسباب کشی به خونه جدید نداشتم . خونه جدیدم همین نزدیکیهاست.کافیه کلیک کنید تا باز هم زیر سقف  دوستی  باشید.منتظرتون می مونم.

لینک
   دوم تير   

توی تقویم شخصی من ، دوم تیر روز دوستیه ، چون  دوم تیر روز تولد احسانه . ارزشمند ترین ثروت من توی زندگی ، دوستای خیلی خوبی هستند که در دوره های مختلف زندگیم پیدا کردم و هنوز هم توی دلم جا دارند. احسان ، هومن ، جواد ، محمد کوچولو و ....بدون شک نوشتن اسم همه دوستای خوبم تمام این صفحه رو پر می کنه.

اونایی که منو از نزدیک می شناسند می دونند که من خیلی احسانو دوست دارم.این دوست داشتن بدون دلیل نیست.چون در یک کلام احسان خیلی خوبه.اگه از من بخوان که احسانو در کوتاهترین عبارت توصیف کنم ، می گم ( بعد از ذکر مهربونی ، هوش ، اخلاق ، صداقت ، خوش تیپی ! و خساست ! ) ، احسان لجباز ترین دوست دنیاست .

                         

                                           تولدت مبارک احسان عزیزم. 

 

                                  

لینک
   امان از جدايی ، امان از دوری   

دیروز که آرتین (خواهر زاده احسان ) از ایران می رفت ، به این فکر می کردم که فلسفه این رنجی که در دور افتادن از اونایی که دوسشون داریم وجود داره چیه ؟ شاید برای اینه که قدرشونو بدونیم.شاید برای اینه که به روزمرگی نیفتیم.شاید این دلتنگی جزئی از اون دلتنگی بزرگ همه ما آدماست که از اصل خودمون دور موندیم و اون عشقی رو طلب می کنیم که ما رو ازش آفریدند.

دیروز آرتین رفت.آرتین مثل پویا (خواهر زاده خودم) برام عزیز و دوست داشتنیه.امروز صبح هم احسان رفت. حالا علی مونده و حوضش! توی دلم نگهشون می دارم و منتظرشون می مونم.

من و آرتین

    

احسان و آرتین

من و پویا

لینک
   يک سال گذشت.   
امروز دقیقا یک سال از تولد این وبلاگ می گذره.از عملکرد یک ساله خودم در موضوع وبلاگ راضی نیستم ِکم نوشتم ِولی تلاش بیشتری خواهم کرد.
لینک
   شازده کوچولو   

 

امروز صبح به قید قرعه یکی از نوار کاستهای کلاسیکمو برداشتم تا توی ماشین در راه شرکت بهش گوش بدم.نوارو که گذاشتم توی پخش،کلی خاطره برام زنده شد.آهنگ Adagio اثر آلبینونی همیشه منو مسحور یک فضای حزن انگیز ولی پر معنا می کنه.یادمه اولین ویدئو کلیپی که در تلویزیون ایران دیدم، برداشتی آزاد از داستان شازده کوچولوی اگزوپری بود که نشون می داد شازده کوچولو که آرزوی دیدن زمینو داشت بعد از اومدن به زمین،با دیدن ستم،فقر،جنگ و ویرانی روی زمین،غمگین شد و باز به آسمون پر کشید.موسیقی متن این ویدئو کلیپ،آداجیوی آلبینونی بود که ترکیب اون شاهکار ادبی با این موسیقی پر راز،اثر تکون دهنده ای شده بود.

شازده کوچولو پر معنا ترین کتابی هست که تا حالا خوندم.شازده کوچولو داستان زندگی خودمونه که از ستاره مون اومدیم پایین روی زمین تا چیزای تازه رو کشف کنیم،تا خودمونو پیدا کنیم و دست آخر،برگردیم به اصل خودمون.مفاهیم ارزشمند زندگی از جمله دوستی و مرگ توی این کتاب با تمثیلهای فوق العاده شفاف و جذاب بیان شده.من این کتابو سالی چند بار می خونم،خصوصا ترجمه ای که محمد قاضی از این اثر کرده خیلی عالیه.دوست دارم ازتون خواهش کنم که این کتابو که پرطرفدارترین کتاب قرن بیستم بوده بخونید.اگردوست دارید این کتابو بخونید میتونید  اینجا  رو کلیک کنید!

ایکاش همیشه یادمون باشه که هر کدوم ما یک شازده کوچولو هستیم و توی آسمون یک ستاره داریم و گل سرخی که منتظرمونه و یک روز برمی گردیم،به اونجایی که بهش تعلق داریم.

بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.  

  ( از متن کتاب)

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "
اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
-
علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:
-
در سياره ديگری است؟
-
بله.
-
در آن سياره شکارچی هم هست؟
-
نه.
-
چه خوب!... مرغ چطور؟
-
نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
-
زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
-
بيزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشينی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
-
بهتر بود به وقت ديروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بيارايد... آخر در هر چيز بايد آيينی باشد.
شازده کوچولو پرسيد: "آيين" چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آيينی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنينی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نمی‌داشتم.


بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:
-
آه!... من خواهم گريست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هديه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
-
شما هيچ به گل من نمی‌مانيد. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجيدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-
شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده ام ، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.
آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:
-
خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.
-
آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
-
عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
من مسئول گل خود هستم...

 

 

 

 



لینک

   نوروز خجسته باد   

بي خنده شادمانيت ، چيست بهار ؟

بي سبزي مهربانيت ، نيست بهار

با تو همه روزهاي من نوروز است

خرم ز بهار عشق و دوستي ست بهار

       

     

لینک
   لامرد   

دیدن پیشرفت پروژه ای که از روز اولش رو دیده باشی  ِ خیلی لذت بخشه.پروژه سیمان لامرد از این جنبه برای من خیلی عزیزه.اولین باری که سایت پروژه رو دیدم ِ سنگ بود و خاک بود و مار و عقرب ! ولی حالا چهره سایت خیلی عوض شده.امسال لامرد بارندگی خوبی داشت و سایت حسابی سرسبز شده.عکسهایی که هفته پیش گرفتم این قضیه رو تایید می کنه.

ساختمان کارفرما رو من طرح دادم.هر چند ناقص و کم سلیقه اجرا شد ِ ولی به عنوان ساختمان تجهیز کارگاه عالیه .(من تعریف نکنم پس کی تعریف کنه ؟ )

این هم منم داخل سیلوی سیمان و کنار قیف مخروطی.یک عکس هم از بالای سرم میذارم که ارتفاع رو ببینید.

و این هم من و احسان عزیز ِاولین مهندسین ساختمان پروژه سیمان لامرد! پیک نیک نرفته بودیم ِدر محل کار عکس گرفتیم!

لینک
     

آن سوي اين غيبت يك ماهه ، نياز به تفكر براي ايجاد يك تحول در مسير زندگي بود . نور ضعيفي كه چند ماهي بود گاه به گاه ذهنم را متوجه و مشغول خود مي كرد ، الان تبديل به يك چراغ پر نور شده كه مسير فراروي من را روشن مي كند . باورم اين است كه هنوز آنقدر شجاع و جوان هستم كه موقعيتهاي جديد را تجربه كنم و از اين نردبان چند پله اي بالاتر بروم . هنوز تا آن بالاها خيلي پله مانده است ، ولي من خواهم توانست ، چون مي خواهم كه بتوانم ! برايم دعا كنيد .

لینک

   برف   

           

  

خيره به آسمان شب،

ستاره ها را بوسيدم

و آكنده از آرزو خوابيدم.

فردا

پرده هاي صبح را كه كنار زدم ،

هزاران ستاره از آسمان مي باريد

و زمين را ،

غرق بوسه هاي سپيد مي كرد.

گفتم ايكاش ،

ميان آرزو و شادكامي ،

فاصله ،

هميشه يك خواب بود!

 

لینک

  RSS 2.0